1904

تعرفه تبلیغات در سایت

سالها بود که همسایه مادربزرگ را ندیده بودم 

چشمهای پیرزن کمسو شده و اول منو نشناخت وقتی مادرم منو به اسم صدا زد و گفت ساکهای عموقزی را کمکش ببر منو شناخت

زمان بچگی با یکی از دخترهاش که الان ام اس داره هم بازی بودیم

پیرزن کلی دعا کرد ازم پرسید ازدواج کردی گفتم بله گفت ننه الهی خوشبخت باشی همیشه 

سریع خداحافظی کردم تا اشکامو نبینه 

نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : پنجشنبه 3 فروردين 1396 ساعت: 8:06
برچسب‌ها :